اولین واکسن عزیز دلم
برای همین من شب قبلش که مصادف بود با ماهگرد گلم خونه شما خوابیدم ![]()
فردا صبح با مامانو بابا راهی مرکز بهداشت شدیم برای واکسن زدن مامان مهسا خیلی استرس داشت برای همین تا خانم پرستار اومد امپولو بزنه 
مامان از اتاق بیرون رفت
و شما شروع کردی به گریه کردن بمیرم الهی تا حالا ندیده بود اینجوری گریه کنی
فوری خانم پرستار مامان مهسا رو صدازد و گفت شما فقط میتونی ساکتش کنی و مامان شروع کرد با شما صحبت کردن
واقعا قربون خدا برم با تمام حکمتاش شما در کمال تعجب ساکت شدی
و بعد اومدیم خونه ما دقیقا ساعت ۲ بود که دوباره شروع کردی به گریه کردن اونروز بود که برای اولین بار اشکای شما نازنینو دیدم 
بمیرم برات مادر اصلا نمی تونستم تحمل کنم و کاری هم از دست منو بابایی احمد برنمیومد ![]()
تا اینکه مامان اینقدر راه بردت بعد از ۵ دقیق ساکت شدی و بعد از اون خوابیدی ![]()
فقط همون روز رو تب کردی فرداش تب خیلی خفیف بود که فقط یه بار مامان بهت استا مینوفن داد ![]()
از عصر روز ۱۲ دیگه خوب خوب شدی و خدارو شکر اولین واکسن به خیر گذشت اینشاالله واکسنهای دیگه هم عزیزم اذیت نشی 

اولین واکسن عزیز دلم 
