تولد دو ماهگیت مبارک عزیزم خاطرات ماهگرد دوم
روز سه شنبه ۱۰/۸/۹۰ عصر بود که منو بابایی
رفته بودیم برای شما به مناسبت ماهگرد دوم کادو بگیریم
که مامان مهسا زنگ زد سریع خودتونو
برسونین که حالم خوب نیست خیلی نگران شدم
خوشبختانه کادو رو خریده بودیم
و سریع به طرف خونه شما حرکت کردیم
![]()
وقتی رسیدیم دیدم مامان مهسا داره از شدت درد گریه میکنه
و شما ساکت و با تعجب به مامان نگاه میکردی
سریع زنگ زدم به دکتر
و اونم یه سری دارو داد
به بابا مجید گفتیم واونم سریع داروهارو خرید و اومد خونه ![]()
مامان داروهارو خورد و خدارو شکر حالش بهتر شد ![]()
مامان گفت حالا مراسمو شروع کنیم
اخه مامان
زحمت کشیده بود و کیک درست کرده
لباساتو مامان عوض کرد
و شما شروع کردی
به گریه کردن
بابا هر چی راه میبردنت ارروم نمیگرفتی
خلاصه بهت دارو دادن
تا دل دردت بهتر بشه
و شما یک کم بهتر شدی
شروع کردیم عکس گرفتن

دیگه حسابی کلافه شده بودی
ولم کنین بابا
نخوام برام ماهگرد بگیرین
کی رو باید ببینم

و شروع کردی به گریه کردن

کادوهارو برات باز کردیم
از طرف مامان مهسا یه جفت کفش خوشکل
و از طرف من یه پیراهن
مبارکت باشه عزیزم


تولد دو ماهگیت مبارک عزیزم خاطرات ماهگرد دوم ![13208258891[1].jpg](http://upload.iranvij.ir/images_aban/04025915223250338475.jpg)




