مامانی فری و مرساناجون

دل نوشته ای برای مرسانا قشنگم

  مرسانا  عزیزم این یادگاری رو تقدیم میکنم بتو گلم تا قدر لحظه های عمر و زندگیت رو بیشتر بدونی و غنیمت بشماری و همیشه با خوندنش یاد من باشی   زندگی همچون یک خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو در آن غرق … این تابلو را به دیوار اتاق مى‌زنى آن قالیچه را جلو پلكان مى‌اندازى راهرو را جارو مى‌كنى مبل‌ها به هم ریخته است، مهمان‌ها دارند مى‌رسند و هنوز لباس عوض نكرده‌اى، در آشپزخانه واویلاست و هنوز هم كارهایت مانده است یكی از مهمان‌ها كه الان مى‌آید نكته‌بین و بهانه‌گیر و حسود و چهار چشمى همه چیز را مى‌پاید … از این اتاق به آن اتاق سر مى‌كشى، از حیاط به توى ...
7 آبان 1392

شکر خدا

          امشب که مثل همه شبها داشتم وب  گردی میکردم هوس کردم سری به  وبلاگ قدیمیم بزنم تو   یکی  از پستها عکس چند تا نی نی خوشگلو گذاشته بودم و مهسا دختر نازنینم توی نظرات اینو   برام گذاشته بود   مهسا دخمل تو یکشنبه ۲۵ مهر ۱۳۸۹ سلام خیلی قشنگ بود ...... خوش به حال مامان هاشون که همچین دخمل های نازی دارن.... خدا قسمت ما هم بکنه.... ای شا’الله ۱۱:۵                                 مهسای نازنینم رحمت خداوند ممكن است تاخیر داشته باشد ولی حتمی ...
7 آبان 1392