تولد دو ماهگیت مبارک عزیزم خاطرات ماهگرد دوم
روز سه شنبه ۱۰/۸/۹۰ عصر بود که منو بابایی رفته بودیم برای شما به مناسبت ماهگرد دوم کادو بگیریم که مامان مهسا زنگ زد سریع خودتونو برسونین که حالم خوب نیست خیلی نگران شدم خوشبختانه کادو رو خریده بودیم و سریع به طرف خونه شما حرکت کردیم وقتی رسیدیم دیدم مامان مهسا داره از شدت درد گریه میکنه و شما ساکت و با تعجب به مامان نگاه میکردی سریع زنگ زدم به دکتر و اونم یه سری دارو داد به بابا مجید گفتیم واونم سریع داروهارو خرید و اومد خونه مامان داروهارو خورد و خدارو شکر حالش بهتر شد مامان گفت حالا مراسمو شروع کنیم اخه...
نویسنده :
مامان فریبا
12:13


